خاتمه۴سالگی روزگارازاون چیزی که فکرمیکردم سختترشده.گفتاردرمانی و کاردرمانی هنوز ادامه داره وفقط برای اینکه مادر دیگه توان نداره توخونه باهاش کارکنه وپدرهم اصلا خونه نیست مجبوریم پول بدیم تا بیرون باهاش کاربشه.رفتاراطرافیان خیلی اذیتم میکنه و کار از صبور بودن گذشته.خیلی داغونم،خیلی افسرده ام.نیاز به حامی دارم ولی کو مصطفی موسوی.تا یه چیزی میگمش دوتاجوابم میده.دیگ روحیه ی خوبی برام نمونده کجای دنیا هرشب خانواده پدرباید نوه رو ببینن و کل روز جمعه بچه وخانواده رو اسیرخودشون میکنن.خیلی نگران آیند
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمیان
سلام،ففقط همین،خسته و داغون.نشده بیام ازخوبیابگم چون خوبیاوخوشیا زودگذرن ولی سختیا طولانیازبرج۷ که عارفه ساداتوکاردرمانی میبردم نسبت ب قبلش ک باسختی عین پیرزنابلندمیشدوازپله بالانمیرفت خیلی بهترشد ولی ۲هفته شده که کاردرمان متوجه شده از لگن ب پایین حس ضعیفه یعنی اگ نگاه نکنه ک طبق غریضه رفتارنشه قلقلک یا نشگون حس نمیشه
وبازم طبق هرسال زمستونمون راهی دکترمیشیم.بابا مصطفی طبق معمول برای دکتررفتن مقاومت میکنه وراه چاره ای جزرفتن ندارهبارفتن پیش دکترمغزواعصاب نصیری ۲تاچیزمتوجه شدیم،یابیماری ارثی و ژ
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمیان